آن چه می خواهم برای شما تعریف کنم یک داستان واقعی است.

در محله ما خانه ای وجود داشت که یکی از اتاق هایش خالی بود.

در یکی از محلات دیگر، خانواده ای زندگی می کردند که اخلاق خاصی داشتند. دو به هم زنی، دزدی، تجاوز به عنف و ... در آن خانواده وجود داشت. به همین دلیل از خانواده های بد نام بودند و از این رو به آنها »لیسک« می گفتند.

کم کم پسران این خانواده بزرگ شدند و چون در محله خودشان با آن ها بدرفتاری می شد تصمیم گرفتند به محله ما بیایند.

از آن جا که این خانواده فقیر بودند مردم محل تا آن جا که توانستند به آن ها کمک کردند. و هر کدام اتاق خالی و بی استفاده خانه شان را به فرزندان آن خانواده که حالا بزرگ شده بودند اجاره دادند.

این فرزندان حالا به هر دلیلی که شاید از اهالی محل حساب می بردند کمتر دست به خلاف می زدند. هرچند برخی از اخلاق های بد مثل دو به هم زنی، دروغ ، مسخره کردن افراد و ... را به صورت عمد یا سهو انجام می دادند که هرچند گاه به جنگ و درگیری میان دو همسایه یا یک خانواده می شد ولی از آن جا که نیش عقرب نه از ره کین است بلکه ذاتش این است ، معمولا چشم پوشی میشد.

خانواده قدسی مردمی بودند ساکت و آرام که سرشان به زندگی شان گرم بود و کاری به کار کسی نداشتند. خانواده ای بسیار سر به زیر و ساده.

خانواده قدسی نیز در این محل زندگی می کردند و تا آن روز کسی صدای آن ها را نشنیده بود. این خانواده نیز چون بقیه اتاقی را در اختیار یکی از  فرزندان آن خانواده قرار داد.

در این میان سر و کله فردی در محل پیدا شد که علی االظاهر بسیار متشخص و صاحب کمالات بود. این آقا به دلیل این که روشنفکر منش و فک کراواتی بود و خیلی رسمی و خودش هم خیلی می گرفت به آقای فرهنگ معروف شد.

آقای فرهنگ ابتدا به خانه های محل آمده بود برای بازدید کردن چون محل خانه های بسیار زیبای قدیمی داشت. و چون فرهنگ بسیار مبادی آداب بود و روابط عمومی بالایی داشت خیلی زود توانست اعتماد اهالی محل را به خودش جلب کند. رفت و آمدهای او مبنی بر مرمت خانه ها برای ماندگار شدن و بهتر شدن، باعث شد تا رفت و آمدهای خانوادگی پیدا شود. جوان های محل شیفته اخلاق و مرام او شده بودند. و سخن هم محلیان پا به سن گذاشته مبنی بر این که نباید زود به افراد اعتماد کرد آن هم صرفا از روی ظاهر، گوش نمی دادند.

پس از این که آقای فرهنگ اعتماد ملیت محل را به خودش جلب کرد، یکی از شعب شرکتش را به محل آورد و شروع به کسب و کار کرد. از جمله اولین کارهایی که او انجام داد این بود که چون یک شرکت تعاونی، با دعوت از بازاریان از آن ها خواست تا مایحتاج خود را برایش لیست کنند تا او برایشان خریداری کرده و و چونان یک شرکت تعاونی بازرگانی آن را تهیه نموده و در مغازه هایشان به آن تحویل دهد.

در این میان او برای شرکتش در محل دنبال نیرو می گشت تا در شرکتش استخدام شوند. تا کارهای حمالی و دفتری و حسابداری و ... را انجام دهند. به محض بیان شدن این مسئله در اقدامی عجیب عمده نیروهایش را از خاندان لیسک انتخاب نمود. مردم نیز که دلشان به حال آنان می سوخت نه تنها ناراحت نشدند که حتی خوشحال هم شدند.

ارتباط لیسک ها با فرهنگ اما خیلی زود رنگی دیگر گرفت.

مردم محل متوجه شدند که لیسک ها و فرهنگ دارند از این طریق دست به دزدی و چپاول اموال مردم می کنند. از دزدی و غش در معامله و کم فروشی و ریاخواری و ... گرفته تا زمین خواری و پول شویی. و از آن جا که آقای فرهنگ و لیسک ها به هر عملی دست می زدند توانسته بودند با رشوه بسیاری از ادارات و کارمندان آن ها را به سمت خود بکشانند به طوریکه کسی جرآت شکایت از آنان را نداشته باشد و اگر هم شکایتی شد در همین ادارات رفع گردد.

کم کم صدای اهالی محل در آمد و روبروی فرهنگ و لیسک ایستادند. هرچند بعضا مدرکی برای احقاق حق خود نداشتند یا سر و صداها به سرعت با سیاست بازی که آقای فرهنگ و لیسک ها در آوردند و مظلوم نمایی و ... و یا این که با دادن چیزی به آن ها غائله ها را تمام کردند.

اما خانواده قدسی که سرو زبانی نداشتند بیشترین ضربه را خوردند.

از آن جا که خانواده قدسی مردمی ساده بودند خیلی زود لیسک ها با همکاری فرهنگ نه تنها در خانه آن ها جا خوش کردند بلکه مدعی خانه هم شدند.

فرزندان قدسی که حالا از آب و گل در آمده بودند بعضی به جای ایستادن خانه را ترک کردند تا از این هیاهوی به وجود آمده دور شوند و در آرامش زندگی کنند. اما بعضی فرزندان قدسی وقتی دیدند که جایی نیست تا از روند قانونی حقشان را بگیرند و از آن جا که همسایه ها نیز از لیسک ها و فرهنگ احساس خطر می کردند با هم متحد شدند تا شاید بتوانند آن ها را از محل بیرون کنند. ولی درست زمانی که می رفت تا آن ها را از محل خارج کنند لیسک ها و فرهنگ با دادن مبلغی به آن ها از آنان خواستند تا سکوت اختیار کنند و آن ها نیز سکوت اختیار کردند.

فرزندان قدسی اما به دلیل ایستادگی در مقابلشان از طرف فرهنگ و لیسک ها ازشان شکایت شد و حتی به زندان نیز محکوم شدند.

حال سئوال این جاست حق با کدام طرف دعواست؟

آیا حق با خانواده قدسی است؟

آیا حق با لیسک هاست که مدعی اند و در طی این مدت فرزندانشان نیز در زمین ها و خانه قدسی ها زندگی می کنند؟